
سرگرمیم بررسی شخصیت سابق خودمه . به قدری عوض شدم که خودم متعجب موندم . من یه جوجه فرشته ی مهربون بودم . بلا سرم می اومد ، غمگین می شدم ، به دیگران اهمیت می دادم ، دوست داشتم ، متنفر می شدم
از صدای امروزی کیف می کنم ، امروز همه رو دوست تر دارم ، انقدر آدم های پر آزار رو ریز می بینم که دیگه هرگز نفرتی در من باقی نمونه ( سوای نفرت جاودان از میمون سلطنتی ِ وطن اشغال شده ام ) . من خاطره باز بودم . امروز به جایی رسیدم که از روز های بد و آدم های بد ، فقط اسمشون یادمه
خلاصه خیلی بزرگ شدم ، خیلی قد کشیدم ، خیلی خانوم شدم . نمی دونید که . اینارو می گم چون خیلی ذوق زدم ، خیلی خوش حالم ، خیلی آرومم ، دو تا نکته هم بهتون می گم
این ضرب المثل رو روی چشمتون بذارین : کافر همه را به کیش خود پندارد. با آب طلا بنویسیدش . هر کس بهتون تهمتی زد ، وصله ای چسبوند ، شک نکنید که عمل خودش اون طوری هست
و نکته ی دیگه این که وقتی کسی از شما انتقاد کرد ، بررسی کنید که آیا از روی حسادت می تونه باشه یا نه . گاهی بعضی نقد ها انقدر تو خالی و بچه گانه است که نمی ارزه بهش فکر کرد . اگه مشمول این مورد نبود ، فکر کنید که عقاید اون شخص چه قدر از شما دوره ؛ اگه واسه شما طرف مثل آدم فضاییه ، باز هم به حرفش فکر نکنید ، اما اگه این دو تا نبود ، چه اشکالی داره ؟ یک دقیقه به ایرادی که از شما گرفته ، فکر کنید
یه چیزی نوشتم ، یه مثلا داستان کوتاه
---------------------------------------------
خیابان خلوت نبود اما من فقط صدای پاشنه ی کفش های خودم را می شنیدم . هوا، پاییزی و سرد بود ولی من تنم هنوز گرم بود ؛ دست هایم عطر دست های او را با خود آورده بودند . بویش را خوب می شناختم . او نمی دانست اما این ادکلنش را من انتخاب کرده بودم . چهار پنج ماه پیش ، انگار همین دیروز بود .
شیما گریه می کرد ، می دانست پای زن دیگری در میان است . من بودم که دست هایش را می فشردم : شیما شوهرت مرد خوبی است ، با شک آزارش نده .
شیما حوصله نداشت ، برای رفع تکلیف می خواست کادو بخرد ، بنا براین من انتخاب کردم .همین ادکلن را ، همینی که الان هم ردش روی تنم مانده .
دستم را توی جیب مانتو بردم ، کلید خانه ام را توی دستم فشردم ، همیشه می ترسیدم آن را جا بگذارم .همیشه می ترسیدم چیزی را جا بگذارم .دو تا خیابان پایین تر بودم که موبایلم زنگ خورد .
گریه می کرد : می دونم ، این جا بوده ، من می دونم ، همه چیزو مرتب کرده که من نفهمم اون باز این جا بوده ، اما بوده ، من می فهمم .
مکثی کردم ، عطر مانده روی دست هایم را نفس کشیدم . صدای خودم را شنیدم که می گفتم : شیما کج خیالی نکن .
از صدای امروزی کیف می کنم ، امروز همه رو دوست تر دارم ، انقدر آدم های پر آزار رو ریز می بینم که دیگه هرگز نفرتی در من باقی نمونه ( سوای نفرت جاودان از میمون سلطنتی ِ وطن اشغال شده ام ) . من خاطره باز بودم . امروز به جایی رسیدم که از روز های بد و آدم های بد ، فقط اسمشون یادمه
خلاصه خیلی بزرگ شدم ، خیلی قد کشیدم ، خیلی خانوم شدم . نمی دونید که . اینارو می گم چون خیلی ذوق زدم ، خیلی خوش حالم ، خیلی آرومم ، دو تا نکته هم بهتون می گم
این ضرب المثل رو روی چشمتون بذارین : کافر همه را به کیش خود پندارد. با آب طلا بنویسیدش . هر کس بهتون تهمتی زد ، وصله ای چسبوند ، شک نکنید که عمل خودش اون طوری هست
و نکته ی دیگه این که وقتی کسی از شما انتقاد کرد ، بررسی کنید که آیا از روی حسادت می تونه باشه یا نه . گاهی بعضی نقد ها انقدر تو خالی و بچه گانه است که نمی ارزه بهش فکر کرد . اگه مشمول این مورد نبود ، فکر کنید که عقاید اون شخص چه قدر از شما دوره ؛ اگه واسه شما طرف مثل آدم فضاییه ، باز هم به حرفش فکر نکنید ، اما اگه این دو تا نبود ، چه اشکالی داره ؟ یک دقیقه به ایرادی که از شما گرفته ، فکر کنید
یه چیزی نوشتم ، یه مثلا داستان کوتاه
---------------------------------------------
خیابان خلوت نبود اما من فقط صدای پاشنه ی کفش های خودم را می شنیدم . هوا، پاییزی و سرد بود ولی من تنم هنوز گرم بود ؛ دست هایم عطر دست های او را با خود آورده بودند . بویش را خوب می شناختم . او نمی دانست اما این ادکلنش را من انتخاب کرده بودم . چهار پنج ماه پیش ، انگار همین دیروز بود .
شیما گریه می کرد ، می دانست پای زن دیگری در میان است . من بودم که دست هایش را می فشردم : شیما شوهرت مرد خوبی است ، با شک آزارش نده .
شیما حوصله نداشت ، برای رفع تکلیف می خواست کادو بخرد ، بنا براین من انتخاب کردم .همین ادکلن را ، همینی که الان هم ردش روی تنم مانده .
دستم را توی جیب مانتو بردم ، کلید خانه ام را توی دستم فشردم ، همیشه می ترسیدم آن را جا بگذارم .همیشه می ترسیدم چیزی را جا بگذارم .دو تا خیابان پایین تر بودم که موبایلم زنگ خورد .
گریه می کرد : می دونم ، این جا بوده ، من می دونم ، همه چیزو مرتب کرده که من نفهمم اون باز این جا بوده ، اما بوده ، من می فهمم .
مکثی کردم ، عطر مانده روی دست هایم را نفس کشیدم . صدای خودم را شنیدم که می گفتم : شیما کج خیالی نکن .





